خرید بک لینک
به نام خدای آفرینندۀ آدمی زندگینامۀ من صبح یکی از روزهای سال 1358، آقای محمد مؤتمن رئیس مدرسۀ راهنمایی دارابکلا مرا به مدرسۀ ولوجا در منطقۀ گوهرباران دشت ناز فرستاد تا به آقای امان دادی کرمانی پیغام ببرم اردوی سنگ معدن دارابکلا مهیاست. تکه تکه و با ماشین های گذری رفتم روستای ولوجا. من قبل از رفتن به ولوجا، چون عشقِ کتاب خواندن داشتم، کتاب «زندگی جنگ و دیگر هیچ» رُمان سیاسی اوریانا فالاچی در بارۀ مکزیک و ویتنام را _که کتابی جیبی و مهم بود_ در جیبم گذاشتم در مسیر مطالعه می کردم. امان دادی در کلاس بود. رفتم دم ذر کلاس به او خبر دادم عصر اردو حرکت می کند. پس از مدتی ماندن در آنجا، باهم به دارابکلا

برچسب: آنچه,گذشت, نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:54

به نام خدای آفرینندۀ آدمی زندگینامۀ من از یک زنی که جلوی درگاه اتاق عروسی ایستاده بود، پرسیدم آن دختر کیست آن گوشۀ اتاق ایستاده؟ گفت: اِع تِه وره نِشناسهنی! وِه این ... وَچه هسّه. با آن که نشانی دقیقی داد، بازهم، او را بجا نیاوردم که کیست. چون تا آن زمان، یعنی پاییز 1354 آن دختر را در هیچ کجای محل

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 1:15

به نام خدای آفرینندۀ آدمی آنچه بر من گذشت در ادامۀ «آنچه بر من گذشت» در این قسمت 35 به چند نکتۀ دیگر از زندگی ام می پردازم: مدرسۀ راهنمایی در انجیردِلینگۀ دارابکلا در سال های اولیۀ 1358 که انقلاب، میدانی آزاد را برای نشاط فکری تمهید ساخته بود، به محیطی پُرمسأله مبدل ساخته بود. هم حامیان جریان ها و گ

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: جمعه 6 مرداد 1396 ساعت: 8:24

صفحه بندی