به نام خدای آفرینندۀ آدمی
زندگینامۀ من
صبح یکی از روزهای سال 1358، آقای محمد مؤتمن رئیس مدرسۀ راهنمایی دارابکلا مرا به مدرسۀ ولوجا در منطقۀ گوهرباران دشت ناز فرستاد تا به آقای امان دادی کرمانی پیغام ببرم اردوی سنگ معدن دارابکلا مهیاست.
تکه تکه و با ماشین های گذری رفتم روستای ولوجا. من قبل از رفتن به ولوجا، چون عشقِ کتاب خواندن داشتم، کتاب «زندگی جنگ و دیگر هیچ» رُمان سیاسی اوریانا فالاچی در بارۀ مکزیک و ویتنام را _که کتابی جیبی و مهم بود_ در جیبم گذاشتم در مسیر مطالعه می کردم.
امان دادی در کلاس بود. رفتم دم ذر کلاس به او خبر دادم عصر اردو حرکت می کند. پس از مدتی ماندن در آنجا، باهم به دارابکلا
برچسب:
نویسنده: نیکی پارسامنش
برچسب:
نویسنده: نیکی پارسامنش